h1

آزمایشگاه

October 5, 2008

تا حالا کدوم الاغی رو دیدید که مثل من انتخاب واحد کنه؟ امروز که یک شنبس 4 تا آزمایشگاه دارم،از 8 صبح تا 8 شب،فردا صبح کله سحر هم یه آزمایشگاه دیگه،درس ارشد هم که اختیاری برداشتم با یکی دیگه از درسام تداخل داره که با هزار پاچه خواری تونستم بردارم؛ تازه بعد از این همه کلاس زبان فرانسه و کلاس تنیس هم هست!1

استاد عزیز هم که خیلی مارو دوست می دارد فردا تازه جلسه سومه می خواد کوئیز بگیره!1

با این وضعیت شما فکر کنید آخر ترمه،قیافه منو تصور کنیدحالا  :  جل الخالق،من همچین حیوونی تو باغ وحش هم ندیدم!1

با این همه شلوغی هنوز گوشه ی ذهن من یه چیزی هست که آزارم می ده؛ چی شد که بین من و اون اینجوری شد؟ بذارحدس بزنم،هنوز درگیره یکی دیگس به اشتباه،افسوس که غرور و اشتباه جلوی چشماشو گرفته!اون حتی حاضر به شنیدن هم نیست،دستاشو محکم گرفته رو گوشاش؛هیییی…1

h1

شلوغی

September 30, 2008

متاسفم،یه چند وقتیه سرم شلوغه،به زودی می نویسم!1

h1

طوفان و متالیکا وخیلی چیز های دیگه

September 10, 2008

چند دقیقه پیش داشتم با مامی صحبت می کردم می گفتش که توی زادگاهم اهواز دیروز طوفان سهمگینی اومده،5تا کشته هم داده حتی،خیلی “خفنگ” بوده مثل اینکه،مامی می گفت از آسمون شن و ماسه می بارید،جل الخالق،تازه گفت که قشم هم زلزله اومده ،اون هم “خفنگ” بوده ،خاله ی نازنینم اونجا کار می کنه. مثل این که خدا فعلاً گرفته به بخت ما،من که فعلاً فراریم

چه جالب الان دارم آهنگ “سه سنبه های رفته” از متالیکا رو گوش می دم،این هم در مورد باد و طوفان و معشوقه و این جور چیزاست،فوق العادس این آهنگ،گیتار دیوونه کننده ای همراه با جاز می نوازند این ها،این ها خیلی خیلی قشنگ می نوازند

:D

And I don’t know oh where I’m going
I just want to be left alone
When this train ends, I’ll try again
I leave my woman at home

Tuesday’s gone with the wind
Tuesday’s gone with the wind
Tuesday’s gone with the wind
My baby’s gone with the wind

یه پست می خوام بنویسم در مورد تشابه آهنگ “مرد عاشق” متالیکا و آهنگ “آن سوی دیوار “پینک فلوید؛البته اگر تا شنبه یا یکشنبه که مشهدم، وقت کردم

h1

ما الاغ ها

September 10, 2008

واقعاً گاوم زایید،بعد از 6 ماه می خواستم از این مشهد برم خونه،دیشب توی ای-میل هام نگاه کردم که شماره بلیت هارو نگاه کنم  که برم چاپ کنم اونارو دیدم بلیت تهران -مشهد خریدم اشتباهی،می بینید تورو خدا،بلیت هم که گیر نمی یاد، همش می خواستم 3 روز تهران باشم بعد از 3 ماه،حالا شد 2 روز،فکر کنم نرم بهتر باشه، الان وقت سک سک هم ندارم تهران

نمی دونم این مشهد چه گیری داده به من که همیشه دارم از تهران میام مشهد،نشد یه بار از مشهد برم تهران(:D)

از شنبه ی هفته ی دیگه دوباره باید قیافه ی این استادای الاغ فردوسی رو تحمل کنم؛راستی تیتر “ما الاغ ها” منظورم با کارای خودم بود ها،نمی دونم وقتی من هستم چرا دولت خر از قبرس وارد می کنه،مگه من چی کم دارم؟

:) )

h1

سکوت

September 9, 2008

الان داشتم مطلبی توی سایت رادیو زمانه می خوندم در رابطه با سکوت به این عنوان: مولوی و تجربه سکوت

من خودم از چند وقت پیش رویه ام رو با بقیه به طور کلی عوض کردم،درون گرا شدم؛قبلاً این جوری نبودم اگر مشکلی داشتم هر چند می دونستم اون کسی که دارم بهش میگم نمی تونه واسم کاری کنه ولی باز هم واسه خالی کردن خودم از غم وغصه بهش می گفتم ،تو این چند سالی که دانشجو شدم واسم اتفاقات زیادی افتاد که خیلی موقع ها بد جوری در گیرم می کردن و روی اعصابم راه می رفتن؛ من اونارو بر حسب خصوصی بودن یا مرتبط بودن یا بزرگ و کوچیک بودنشون به افراد نزدیک به خودم می گفتم،تا مدت ها این جوری بود. حالا که با خودم فکر می کنم میبینم که از این همه صحبت مرا چه حاصل گشت جز هیچ؟ جز اینکه هر کسی بخواد یه قضاوت ناجوان مردانه کنه یا یک داور بی عدالت باشه توی زندگیم و یا حتی اون شخص راز نگهداری نکنه و بره مسائل خصوصیه منو به اینو اون بگه،خب مرض که ندارم،شکم درد که ندارم،اصلاً صحبت نمیکنم،نمی گم دردم چیه که نه کسی قضاوت کنه نه کسی بخواد یه نظر بده بدون اینکه منو کامل بشناسه یا بدونه مشکل از کجا داره آب میخوره

این جوری بود که من از خیر صحبت کردن گذشتم و به گوشه ی سکوت خزیدم،مطلب رادیو زمانه جالبه حتماً بخونید

من پشیمان گشتم این گفتن چه بود؟

لیک چون گفتم پشیمانی چه سود؟

ولی دیگه اینجوری سنگ صبور هم نداریم و به سختی به روح و قلبمون فشار میاد؟ پس چی کار کنیم؟

h1

Damned 360

September 9, 2008

چه قدر من بدم میاد ازین 360، اه؛ عینه ویروس هم میمونه،همه یه جوری در گیرشن،هر چی توش می نویسی هر ننه قمری می تونه بره بخونه،مساله اینه که همه هم می دونن که مثلا فلان مطلب رو کی نوشته ولی توی بلاگ این طوری نیستش،فقط کسایی که دلت می خواد می شناسنت؛

خلاصه بگم خیلی مزخرفه؛

h1

ماه و ستاره

September 6, 2008

امشب داشتم به ماه و ستاره ها نگاه می کردم، گریه ام گرفت، ستاره ی من اونجا نبود !چرا نبود؟ اون که تا چند وقت پیش بودش،واسم چشمک می زد،به من می خندید،ولی زهی خیال باطل….

اون هنوز در بند یکی دیگه است…افسوس که اشتباه می کنه!

" تنها اگر دمی…

تنها

اگر دمي

کوتاه آيم ازتکراراین پیش پا افتاده ترین سخن که "دوستت دارم".

چون تنديسي بي ‌ثبات بر پايه‌های ماسه،

به خاک درمي‌غلتي،

و پيش ازآن‌که لطمه‌ ی درد درهم‌ ات شکند،

به سکوت

مي‌پيوندی.

پس، ازتوچه خواهد ماند

چون من بگذرم؟

تعويذ ناگزیر تداوم تو

تنها

تکرار«دوست‌ات مي‌دارم» است؟

با اين همه

بغض‌ام اگر بترکد… ــ

نه

پَرّ کاهي حتی برآب بنخواهد رفت،

مي‌دانم!"

"ا.بامداد"

h1

دزدیده چون جان میروی

September 4, 2008

چند وقتی هستش که دارم می نویسم,همه ی محتویات ذهن بیمارمو! هر موقع که وقت کنم می نویسم,تا جایی که بتونم می نویسم,از همه چیز,از همه کس و مهم تر از همه از خودم؛ “غم هایم را نوشتم تا آن ها را غرق کنم,کثافت ها یاد گرفته اند شنا کنند”ا

نمی دونم می تونم ائنارو توی این وبلاگ بنویسم یا نه ولی اصلاً مگه باید نوشت؟ جه لزومی داره که بقیه بدونن تو ذهن من در مورد موضوعات مختلف چی می گذره؟ ولی خب,کسی هم که منو نشناسه دونستنشون واسه من ضرری نداره,هان؟

بیشتر نوشته هام احساسات و افکارمه,در مورد همه چیز و قسمت مهمشون قسمتیه که از عشق حرف زدم با خودم,از عشق

عشق به کسی که فکر می کنم میتونم دوستش داشته باشم,البته شاید اون شخص خیالی بیش نباشه و اصلاً تو واقعیت همجین کسی وجود خارجی نداشته باشه؛ هر کسی تعریف خودشو از عشق داره,هیچ دو نفری یک تعریف ندارن؛

عشق فقط غلیان احساسات نیست,اصلاًشاید عشق احساس نباشه در واقع؛ از نظر من عشق اول منطقِ ,بعد احساس میاد وسط,مگه میشه کسی عاشق باشه بدون منطق,عاشق چی می خواد باشه؟ اول باید یه منطقی باشه مثل اسکلت بعد چیزی به اسم احساس بیاد اونو بپوشونه,رنگ و بوی زیبا بده بهش,خوش عطر و رنگش کنه؛بدئن منطق و فکر عشق یک پوسته ی آهکینه که با اندک تلنگری در هم میریزه،پودر میشه،مثل پوسته ی آهکین حماقت

اینارو دارم میگم و ازشون مطمئنم ولی افسوس که خودم به بن بست خوردم با وجود اینکه مولانا گفته

گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری

چون نشینی بر سر کوی کسی عاقبت بینی تو هم روی کسی

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک

***********************

دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من

چون مي روي بي‌من مرو اي جان جان بي‌تن مرو وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگررم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من

تا آمدي اندر برم شد كفر و ايمان چاكرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من

بي‌پا و سر كردي مرا بي‌خواب و خور كردي مرا سرمست و خندان اندرآ اي يوسف كنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من

گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو اي شاخ‌ها آبست تو اي باغ بي‌پايان من

يك لحظه داغم مي كشي يك دم به باغم مي كشي پيش چراغم مي كشي تا وا شود چشمان من

اي جان پيش از جان‌ها وي كان پيش از كان‌ها اي آن پيش از آن‌ها اي آن من اي آن من

منزلگه ما خاك ني گر تن بريزد باك ني انديشه‌ام افلاك ني اي وصل تو كيوان من

مر اهل كشتي را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حيوان مرگ كو اي بحر من عمان من

اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا بي‌تو چرا باشد چرا اي اصل چار اركان من

اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من اي فارغ از تمكين من اي برتر از امكان من

watch?v=xFclufSvPGE

این هم لینک اجرای این شعر زیبای مولانا(خواستم خود شو رو بذارم،اینترنت مسخره ی دانشگاه نذاشت

h1

که می داند؟

September 3, 2008

نمی دونم ,هیچی نمیدونم,خسته ام, خسته,بدنم خسته اس,ذهنم خسته اس,مغزم خسته اس از بس که فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم,حس می کنم دارم توی یه جاده ی بی انتها بی هدف قدم میزارم,جاده ای که سرتاسرش سرابه,سراب؛کاشکی کسی بود کمکم می کرد,خدایا فقط تورو دارم,تو این ماه رمضونی دستمو بگیر خدا,دستمو بگیر,خودت داری می بینی که همه حس نیت منو چطوری جواب می دن!من مگه چی…خدایا

مگه زندگی ما چقدر میخواد طول بکشه که ما داریم اینجوری با بدی کردن به هم میگذرونیم؟ چرا هیچ موقع چشمامونو به روی واقعیت وا نمیکنیم؟چرا همه درگیر قضاوت عجولانه ایم؟مگه قضاوت فقط از آن خدا نیست؟چرا…؟چرا؟چرا؟و چرا؟ چرا ما انسان شدیم؟ مگه ما نمیتونستیم قاصدک باشیم…؟ مگر ما نمیتونستیم……باشیم؟

فقط گریه واسم مونده,اگه اشکی تو چشام مونده باشه!ولی نیست,تموم شده,پس فقط هق هق مونده

شعری از  پل لارنس دنبر
به ترجمه‌ی احمد شاملو

روح روز تابستانى و
نفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است و
موسم گل به آخر رسيده

كجا رفته‏اند؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند؟

خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سياهى درنشسته

كجائى تو اى يار؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند؟

اميد ساليان منى و
آفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها اما
زيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است

كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مى‏داند، كه مى‏داند؟

دلم واسه ی باغچه ی خونه ی پاداد شهرمون تنگ شده,باغچه نبود باغ بود,یاس,برفی,رز,نارنج,جعفری,چمن,تاج خروس,آفتاب گردونام,گل کاغذی,گل شماره,میمون؛باغچه نبود, به خدا باغ بود؛ من و مامان همیشه……دلم

گریه می خواد

h1

Beatles

September 2, 2008

Let me take you down, ’cause I’m going to strawberry fields.
Nothing is real and nothing to get hungabout.
Strawberry fields forever.

Living is easy with eyes closed, misunderstanding all you see.
It’s getting hard to be someone but it all works out, it doesn’t matter much to me.
Let me take you down, ’cause I’m going to strawberry fields.
Nothing is real and nothing to get hungabout.
Strawberry fields forever.

No one I think is in my tree, I mean it must be high or low.
That is you can’t you know tune in but it’s all right, that is I think it’s not too bad.
Let me take you down, ’cause I’m going to strawberry fields.
Nothing is real and nothing to get hungabout.
Strawberry fields forever.

Always, no sometimes, think it’s me, but you know I know when it’s a dream.
I think I know I mean a ’yes’ but it’s all wrong, that is I think I disagree.
Let me take you down, ’cause I’m going to strawberry fields.
Nothing is real and nothing to get hungabout.
Strawberry fields forever.
Strawberry fields forever.

این آهنگ از گروه بیتلز واقعاً محشره,تازه چند وقته که اومده دستم,در واقع می تونم بگم که همه ی آهنگ های این گروه از هم فرو پاشیده شده فوق العادن! جامعه ی انگلستان خیلی از بنیاد های فکری این کشور رو مدیون این گروه میدونن که توی دهه های 70,60 و 80 روی تفکرات جوون های اون موقع به شدت اثر گذار بود